خرید بک لینک
مرد نشست روی زمین. به دیوار تکیه داد. نور کمی از پنجرهای دلگیر بر اتاق او میتابید. پشت پنجره آسمان در غروبی محزون عقب مینشست و تاریکی پیش میآمد. از دریچه چیز زیادی از آسمان پیدا نبود. نمیشد خیلی رویا پردازی کرد. نمیشد مرد را روی یک صندلی پشت یک در شیشهای دلگشا نشاند. نمیشد اسباب محقر اتاق را خیلی به حساب آورد. مرد به دیواری از یک زندگی بیهوده و پوچ تکیه زده بود که شب از دریچهی کوچک آن درون اتاق میریخت. انسانِ تنها درون خود چراغی افروخته داشت که میترسید روشنایی آن را به کسی نشان دهد. در جهانی که میزیست نورهای کوچکِ درون سینه را میکشتند. اجازه داده بود نور کوچک درون سینهی محزون او زندگی کند. آن را چون پرندهای پشت حصارهای استخوانی سینه نگه داشته بود و وقتی پرنده دلتنگ میشد و به میلههای قفس میزد، دل مرد از دلتنگی دگرگون میشد. فکر میکرد باید اسیر را آزاد کند. اما در حقیقتی زهرآگین مرد وابستهی اسیر خود بود. در دخمهای تاریک که از شب اندود میشد مردی در جدال با حقیقت و رویا، پرتو تابان نوری را نگه داشته بود که هست و نیست خود را وابسته بدان میدانست. دلآزرده و شکسته قامت، نور را درون خود نوازش میکرد و میگریست و از درد بر خود میپیچید:نورِ قشنگ. نور دل انگیز قشنگ من. عشق نافرجام من. + پنجشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:1 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 23:46

هر تکه از زندگیام را در جعبهای میگذارم و توی کارتنی میریزم و روی جعبهها را چسب میزنم و محکم میکنم که مبادا هستیِ لرزانم از اتومبیلی که خانهام را به دوش میکشد بر آسفالت کثیف آوارگی بریزد.

+ شنبه بیست و ششم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:5 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 30 خرداد 1403 ساعت: 23:46

خوابم نمیبرد. فکرهای کوچک و بزرگ زیادی توی سرم است. مثل یک مشت ماهی توی تنگ. یکیشان بزرگتر از باقیست. ماهیان دیگر را میبلعد. آنقدر میخوردشان که بزرگ و بزرگتر می شود. توی کاسه سرم جا نمیشود. میخواهد بیاید بیرون. من را هم ببلعد، و دنیایم را و اینهمه کثافت را.از کتاب "دیگر خبر خوبی وجود نداشت"س، شریف + چهارشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 2:2 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 19:10

آرزو با مادرش از دور میآمدند. تابستان بود. من زیر سایه چنار قدیمی نشسته بودم. کوچه همراه من سر در گریبان گرفته بود. از این که پدرم در بستر مرگ درد میکشید غمگین بودم. میدانستم میخواهد بمیرد. نزدیک که شدند پای مادر آرزو ایستادم. سرآسیمه خود را تکاندم و سلام دادم. زن جواب نداد. فکر کردم نشنیده. دوباره سلام گفتم. دوباره جواب نداد. دست برد از کیف خود کلیدی برداشت و در خانه را باز کردند و داخل شدند. دلم شکست. نشستم. بغض گلویم را درید. از بیماری پدرم، از سلام بی جواب به مادرِ دختری که عاشقش بودم. در تنهایی شکستم. منتظر بودم آرزو برگردد و نگاهم کند. نکرد. + سه شنبه هشتم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 14:11 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 19:57

بر صندلی مقابلم در قطار نشسته. به اندوه چشمانش نگاه میکنم. به تلخی احوالم نگاه میکند. کاش دستانم را از اعماق تنهاییام بگیرد.- چیزی نیست، این اندوه تمام میشود- کاش بر صندلی مقابلم نشسته باشی و خیال نباشیسرانگشتان زیبایش روی صورتم میسرد- چیزی نیست، این اندوه تمام میشود .. + پنجشنبه دهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 12:25 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 19:57

از جمعهها متنفرم. از هر روز تعطیل دیگر که حواس آدم پرت نیست و کاملا به بدبختی که گرفتار آن است واقف است. سعی کردهام به خواب پناه ببرم، اما تمام شب را خواب بودهام. اندامم در هشیاری کامل گرفتار زندگی رقتبارم است. ساعتها را میشمارم. تا شب برسد و بیچارگی را بپوشاند هنوز مانده. از پنجره نکهت خوشی از دور میآید. آنقدر دور که از گور یک خوشبختیِ مرده. آنچنان غمگینم میکند که انگار وقت مردن فرا برسد. + جمعه یازدهم خرداد ۱۴۰۳ ساعت 18:11 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 19:57

پنجشنبه بیست و هفت اردیبهشت سال شصت و سه، یک شب برفی بود. ننه همیشه میگفت آن شب آنقدر برف باریده بود که هر راهی به شهر دفن شده بود. من در طبقه بالای یک خانه روستایی بدست یک قابله کور بدنیا آمدم. بعد صاحب اسمی شدم که مال من نبود، و اوراق هویتی که برای من نبود. سلام به چهل سالگی. + چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 23:13 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 11:44

خواب میبینم در گورستانی متروک حضور دارم. گورستانی وسیع. مجمع قبور از یاد رفته که نوشتههای روی سنگها را بارش باران و وزش مداوم باد زایل کرده است. روز نیست، اما شب هم نیست. انگار انسان خاطرهای مرده را از اعماق نیستی بدون اینکه ماهیت اشکال و کیفیت رنگها را ببیند بخاطر بیاورد. من در میان این خواب، تنها و مستاصل گرفتارم. غمگینم. باید اندوه را از جهان بیداری با خود همراه آورده باشم. فکر میکنم اگر اضطرابها و نگرانیهایم را بتوانم توصیف کنم شکل همین گورستان غریب را بخود میگیرد. کسی قبری تازه حفر میکند. شاید برای دفن حرفی که در بیداری نمیتوان زد. + جمعه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 13:15 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 11:44

من باید یک آدم خوشبخت باشم. صبح صندلی خوبی در اتوبوس به چنگ آورده بودم. به دور از آفتاب و زیر باد خنک کولر صبحانهام را درون معده هضم میکردم و چشم به مناظر اطراف داشتم. اما حالا فکر میکنم با نوشتن این کلمات خوشبختی تصنعی رو به تحلیل میرود. چرا آدم باید بنویسد که خوشبخت است. + شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 19:50 س. شریف  | 

برچسب: نویسنده: مبین پارسامنش تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 11:44

صفحه بندی